هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

عکسهای هفت ماهگی خوشگل خانوم

عروس کوچمولوووو ای قربون چشااااااااااات         یلدا و انتخابات   یلدای عشق روروک       یلدا شیمکو گل مامان اینجا 6 ماه و 2 روزت بود . تا سفره ی ناهارو چیدم یهو شما از بغل بابایی شیرجه پریدی وسط سفره باباهم فورا بلندت کرد و با کمال ناباوری دیدیم که یه نون قد خودت رومحکم چسبیدی و اونو فورا برده بودی تو دهنتو با چه اشتهایی میخوردی الهی فدات بشم هر کار کردیم نتونستیم نون رو ازت جدا کنیم   میخوای بقیه ی عکسهای خوشگل خانومو ببینی ؟؟؟ پس بدو بیا دنبالم      افتتاح وان حمام بعد از اینکه به تنهایی نشستی گل مامان ...
26 تير 1392

بدون شرح:( ...

اصلا حال خوشی ندارم... چند روزه تکون نمیخوری   ... خیلی میترسم چرا هر کاری میکنم عکس العمل نشون نمیدی عزیز مامان؟؟!!! میگن خوابی اما چی شد که این خواب تمومی نداره ! چرا دیگه شیکم مامان و کج و کوله نمیکنی ؟ چرا بیدارم نمیکنی ؟ خیلی میترسم حتی جرات فکر کردنشو ندارم دارم میترکم از نگرانی و غصه امروز میرم دکتر تا موضوع رو باهاش درمیون بذارم خدایا خودت بخیر بگذرون اصلا تحمل شنیدن خبر بد رو ندارم خدایا بهم رحم کن خیلی میترسم هر کار لازم باشه انجام میدم فقط بچم چیزیش نشده باشه   ...
23 تير 1392

پست ثابت 1 دخترم یلدا(✿◠‿◠)

    دنیای این روزای من!     در تو خلاصه میشود این روزها زندگیم! بوی پوشک خیس و قورت قورت کردن و سیر شدنت! دنیایی که فکر نمیکردم و شد و امروز چه خوب که هستی و دنیایم اینگونه! ...     کودک کوچک من!     میدانی در امتداد اینهمه چله نشینی و تکرار امروزی وقتی میخندی  دوباره دستهای همیشه خوابیده از خستگی ام  شاعر میشوند!     کودک کوچکم!     تو را که همرنگ آبی ترین یقینی و همتایی نداری!  تو را که تمامی هر آنچه را که پیش از تو و بعد از تو می آیند را پیام مهربانی و آرامشی! ...تا انتهای عالم ...
23 تير 1392

یلدا و اولین ماه رمضان

گل مامانی قربونت برم هزااااااااااااااااااااااااار بار که با وجود تو زندگیمون پر از برکت شده اولین ماه رمضون برات مبارک باشه عزیز دلم سال پیش وقتی خیلی کوچمولو کوچمولو بودی و تو شیمکم تکون میخوردی وقت سحر که میشد منو از خواب بیدار میکردی تا برای بابایی سحری آماده کنم حالا که وجودت پیشمونه بازم وقت سحر بیدارم میکنی البته از تولدت همین عادت رو داری دیشب اولین سحر ماه رمضون وقتی داشتی شیر میخوردی بابایی رادیو روشن کرد ... دعای سحر ... عاشقشم ... از شیر خوردن دست برداشتی و خوب به صدا گوش دادی ... منم برات زمزمه کردم:"اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی...." فدای چشمات بشم بزور بازشون کردی و به دهنم خیره شدی ... "الله...
21 تير 1392

عطر خوش رمضان...

این روزها بوی عطری تمام دنیا را پر کرده است اگر خوب دقت کنی متوجه میشوی این عطر خوش رمضان است که آهسته و نرم نرم دارد نزدیک میشود باید به پیشوازش بروم .آخر میدانم  کارت دعوتهای مهمانی را برایمان آورده است... کارت دعوتی  که پر از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز شبانه... و سکوتی دل انگیز و پر از راز... رازهایی آبی ، سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا... نمی دانم... چگونه از این خلوت بنویسم؟!  تا می نویسم : من با خدا..... اشک ها سرازیر می شود آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟؟!! خدایا! کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دست های تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم ، لمس کنم و بب...
18 تير 1392

یلدا و جشنهای عروسی

عروسک خوشگل مــــــــــــــــــــــــــــن شیرین عسل مامان سلااااااااااامممم توی ایام شعبانیه چند تا مراسم عروسی دعوت بودیم یکیش عروسیه پسر خاله ی بابا جون مرتضی بود که روز نیمه شعبان جشنش بود بابا جون اینا به اتفاق خاله مرضیه جون و دخملیهای نازش شب قبلش اومده بودن و تا صبح هم بیدار بودیم و کلی فک زدیم و کله ی ظهر هم بیدار شدیم .... عصر وقتی داشتیم آماده میشدیم شما خیلی خسته شده بودی و نمیخوابیدی و دم دمای رفتن هم همش گریه میکردی تو مسیر رفتن به تالار کمی خوابیدی اما تا از ماشین پیاده شدم بیدار شدی و دیگه نخوابیدی ... زن عمو و دخملیش و عمه جونم اینا هم اومده بودن دزفول اما چون آقای داماد پسمل خالشون بود برای کمک به خاله جو...
14 تير 1392

یلدای شش ماه و نیمه

عزیز مامااااااااااااااااااااااااان گلم عسلم آبنباتـــــــــــــــــــــــمممم قربونت برم الهی چقدر روزا زود میگذره و ماشالا داری هر روز بزرگتر میشی از کجا شروع کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از شیمکو بودنت که موضوع جشنواره هم هست ... عزیز دل مامان اینروزا اشتهات ماشالا خیلی خوب شده و میل به خوردنت زیاده امیدوارم همینجور بمونی  از فرنی و حریره بادوم خوشت میاد و سوپت هم غنی شده و با برنج و مرغ و گوشت و سیب زمینی و هویچ درستش میکنم خیلی خوشت میاد و هفته ی آینده جعفری و سبزیجات اضافه میشه دلت میخواد غذات رو بدون کمک بخوری میخوای بگی که دیگه بزرگ شدم        راستی بابایی برات یه مرغ خونگی گرفت و همشو برات بسته بن...
7 تير 1392

یلدا واولین جشن نیمه ی شعبان

دختر نازم سال پیش شب نیمه ی شعبان مثل هر سال رفتیم زرین کلاه شما هم بودی اما تو شیمکم بودی وخیلی کوچمولو  عزیز دل مامان روز نیمه ی شعبان بود که اولین حرکاتت رو شروع کردی و اونوقت باورم شد که هستی امسال من و تو بابا سه تایی با هم رفتیم اونجاو شیرینی پخش کردیم بین مردم چقدر خوشت اومد و حال و هواشو شلوغیشو دوست داشتی برات جالب بودو با نگاه کنجکاوت همه چیز رو بررسی میکردی و منم برات توضیح دادم که جریان این همه شور و اشتیاق مردم برای تولد امام زمانه  و تو هم به دهنم خیره میشدی و خوب گوش میدادی   ...
4 تير 1392

میلاد مهدی موعود(عج) مبارک

می آیی تا دل پریشان ما را آرام و قرار شوی می آیی تا نرگس های بی قرار را به آغوش بگیری و برای عاشقانت یک دنیا نور به ارمغان بیاوری... و من می خواهم به مبارکی آمدنت، همچون ستاره هایی که از شوق آمدنت سراسیمه چشمک می زنند، آینه کاری کنم همه ی شهر را و نام قشنگت را فریاد بزنم تا صدایم به گوش آن هایی برسد که تو را ندارند ما غم هجرانت را به جان می خریم بس که دوستت داریم دلم قرص است به اینکه دنیا تمام نمی شود تا تو نیایی ...
2 تير 1392